تبليغاتX
دنیای بلوری

آزادی

پل الوار

بر دفترچه های دبستان
روی نیمکت ام و روی درختان
بر ماسه، بر برف
نام تو را می نویسم

بر تمامی صفحات خوانده
بر تمامی صفحات سفید
بر سنگ، خون، کاغذ یا خاکستر
نام تو را می نویسم
-
بر نقش های زرین
بر سلاح جنگاوران
بر تاج پادشاهان
نام تو را می نویسم
-
بر جنگل و بیابان
بر آشیانه ها، بر طاووسی ها
بر پژواک یاد کودکی هام
نام تو را می نویسم
-
بر شگفتی شب ها
بر نان سفید روزمرگی ها
بر فصول پیوند ها
نام تو را می نویسم
-
بر کهنه پاره های آسمان آبی ام
بر تالاب آفتاب کپک زده
بر دریاچه ی ماه زنده
نام تو را می نویسم
-
برکشتزاران ، بر افق
بر بالهای پرندگان
بر آسیاب از یاد رفتگان
نام تو را می نویسم
-
بر هر وزش پگاه
بر دریا، بر کشتی ها
بر کوههای زمخت
نام تو را می نویسم
-
بر خزه ی ابرها
بر قطره های عرق توفان
بر باران تند و بی رمق
نام تو را می نویسم
-
بر اشکال رخشان
بر زنگوله های رنگ
بر واقعیت جسم
نام تو را می نویسم
-
بر گذرگاه بیداری
بر راههای هموار
بر میدانهای سرشار
نام تو را می نویسم
-
بر چراغ روشن
بر چراغ خاموش
بر خانه های بهم پیوسته
نام تو را می نویسم
-
بر میوه دو نیم شده
بر آینه و اتاق خوابم
بر صدف خالی بسترم
نام تو را می نویسم
-
بر سگ شکمو و مهربانم
بر گوشهای تیز
و پنجه های چلاق اش
نام تو را می نویسم
-
بر درگاه خانه
بر لوازم شخصی
بر موج های مقدس آتش
نام تو را می نویسم
-
بر تمامی عضلات ورزیده
بر پیشانی یاران
بر هر دستی که به دوستی دراز شود
نام تو را می نویسم
-
بر قاب شگفتی ها
بر لبان مراقبان
درست بر فراز سکوت
نام تو را می نویسم
-
بر پناهگاههای ویرانمان
بر فانوسهای برباد رفته مان
بر دیوارهای دلتنگی مان
نام تو را می نویسم
-
بر غیبت ناخواسته
بر تنهایی برهنه
بر گام های مرده
نام تو را می نویسم
-
بر سلامتی باز گشته
بر خطر گذشته
بر امید بی خاطره
نام تو را می نویسم
-
و به نیروی یک واژه
زندگی را باز می آغازم
به دنیا آمده ام تا تو را بشناسم
تا تو را بر زبان برانم
 
ای آزادی
ترجمه محسن فارسانی
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 0:15 توسط نغمه |

دردسرهای ازدواج خارجی

خواهر بزرگ من چند سالی است امریکا زندگی میکنه، همسرش هم یک مرد امریکایی است(خدا قسمت کنه!) قرار بود که سال بعد با هم یه سفری به ایران داشته باشند. همسر خواهرم خیلی علاقمنده ایران رو ببینه و البته خانواده همسرش رو که تا حالا ندیده...

چند شب پیش تلفنی با خواهرم صحبت میکردم، ازش پرسیدم: شما کی میرید ایران بالاخره؟ گفت: فکر نمیکنم امسال (سال میلادی) بتونیم بریم.گفتم: ای بابا چرا؟ گفت: خب میدونی که همسر من باید ویزا بگیره و ما هم عقد ایرانی یا اسلامی نکردیم. بخاطر همین زنگ زدم دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن. به اون آقاهه! (اینجاش خودش کلی خندید و گفت من فکر کردم همین الان اینا میان مارو اینجا دستگیر میکنن!!!) گفتم: خواهر من! با یک مرد امریکایی ازدواج کرده و الان میخوان برن ایران و عقد ایرانی هم نکرده اند میشه برن ایران عقد کنن؟!!.... آقاهه! کلی من من کرده بوده که خانوم نمیشه.... خواهرتون باید بیاد اینجا عقد بکنن و توی شناسنامه هاشون ثبت بشه بعد تقاضای ویزا کنن .... کلا منظورش این بوده که اینا الان بهم حرام هستند!!

خواهرم شناسنامه اش هنوز ایران بود، گفته بوده آخه خواهر من! شناسنامه اش اینجا نیست و میدونید که بخاطر تحریم ایران اجازه نمیدن هیچ مدرکی از ایران به امریکا فرستاده بشه... اون آقاهه گفته که خانواده تون باید برن وزارت امور خارجه و .....

خواهر من هم بعد از کلی حرص خوردن کلا منصرف شده بود. میگفت حالا ما با این دردسرپاشیم بیایم بعد اونجا هم معلوم نیست چی در انتظارمونه. ما عادت داریم به این بگیرو ببندها این بیچاره(همسرش) گناه داره...

یکی از دوستانشون رفته بود ایران و شناسنامه رو براشون برده بود ولی می گفت که دیگه الان خیلی دیره. ما باید یه روز وقت کنیم بریم واشنگتن عقد کنیم تازه معلوم نیست همون روز انجام بشه... بعد تقاضای ویزا کنیم که یک ماه طول میکشه و... خلاصه عطای ایران اومدن رو به لقایش بخشیدند... کلی حرص خورد گفت یکی از دوستای امریکایی ما که خانومش آلمانیه وقتی میخوان برن آلمان خانواده همسرش رو ببینند تنها کاری که میکنن اینه که بلیط میخرن و میرن اونوقت ما....

نتیجه اخلاقی داستان :میگن مردای امریکایی بهترین مردای دنیان ولی خب ایران نمیتونن برن!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 15:42 توسط نغمه |

Don't Move

عنوان اصلی:Non Ti Mouvere

کارگردان:سرجیو کاستلیتو  Sergio Castellito

بازیگران: سرجیو کاستلیتو و پنه لوپه کروز

محصول:2004 ایتالیا

سکانس ابتدایی فیلم صحنه تصادفی است که دخترک نوجوانی بشدت مجروح شده. دختر که دچار ضربه مغزی شده راهی اتاق عمل میشه در بیمارستانی که پدرش، تیموتئو(سرجیو کاستلیتو) جراحه ولی ترجیح میده وارد اتاق عمل نشه.... درحالیکه تیموتئو ازپنجره بیرون رونگاه میکنه زنی زیر باران شدید صندلی رو وسط حیاط بیمارستان میذاره و پشت به پنجره ایی که دکتر پشتش ایستاده مینشینه.... در همین حال دکتر خاطرات گذشته اش را مرور میکند....

در یک روز گرم تابستانی ماشین تیموتئو خراب میشه و او برای تماس تلفنی به منزل زنی بنام ایتالیا(پنه لوپه کروز) دراون نزدیکی میره... و در یک اقدام باورنکردنی به زن تجاوز میکنه... و درعین ناباوری روزهای بعد هم اینکارو تکرار میکنه درحالیکه عشقی در این میون بوجود میاد.... ایتالیا باردار میشه و تیموتئو همون روزی که تصمیم میگیره به همسرش همه چیزرو بگه متوجه میشه همسرش هم بارداره.... ایتالیا بعد از پی بردن به این موضوع فرزندش رو سقط میکنه.... اونها تصمیم میگیرند که دیگه همدیگرو نبینند ولی بعد از بدنیا امدن دختر تیموتئو، او متوجه میشه که بدون ایتالیا نمیتونه زندگی کنه.... متاسفانه ایتالیا براثر خونریزی داخلی علیرغم تلاشهایی که تنیموتئو انجام میده فوت میکنه... در پایان همزمان با اینکه همکار دکتر خبر موفقیت آمیزبودن عمل دخترش رو بهش میده اومیبینه که زنی که در حیاط نشسته بوداونجا راترک کرده....

در ابتدای فیلم و با شوک صحنه تجاوز پزشک به یک زن توقع هرچیزی رو دارید غیراز چنین فیلم عاشقانه و لطیفی... بازی و گریم پنه لوپه کروز بسیار عالی و تاثیر گذاره همینطور دیالوگهای فیلم.

 در جایی تیموتئو به همکارش میگه: الان من باید دعا کنم و از خداوند بخوام که به آلفردو کمک کنه که دخترم رو نجات بده، من در مورد خودم فقط یکبار اینکارو کردم چون همیشه به وظیفه ام عمل میکردم. ولی اونبار کسی رو عمل میکردم که اگر میمرد همه درختها،سگها و رودخونه ها هم میمردند.... و در جای دیگه ای میگه: من نمیدونم آدمایی که میمیرن کجا میرن ولی میدونم کجا میمونن...

موسیقی فیلم هم بسیار زیباست مخصوصا یک ترانه ایتالیایی با صدای Vasco Rossi بنام  Un Senso          

در پایان هم تیموتئو میگه: اونی که دوستت داره همیشه قبل از حادثه حضور داره حتی قبل از اینکه خودت بدونی....  

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 1:28 توسط نغمه |

دوستت دارم

.....

دوستت دارم

مي خواهم تو را به زمان             به حال و هوايم پيوند دهم

ستاره اي در مدارم !

مي خواهم شكل واژه ها شوي         و سپيدي كاغذ

هر كتابي كه چاپ مي كنم    مردم كه بخوانند    تو چون گلي در آن باشي

شكل دهانم          حرف كه مي زنم       مردم تو را شناور در صدايم ببينند

شكل دستانم     به ميز كه تكيه مي كنم       ترا ميان دستانم خواب ببينند

                                                       پروانه اي در دستان كودكي  !

من عاشق حرفه ايم            شغلم عشق تو

عشق چرخان روي پوستم           تو زير پوستم

من خيابان هاي شسته از باران بر دوش به جستجوي تو

 

معشوقه ازلي !      چرا زمان در چمدان به سفر مي روي ؟

                         چرا نام روز هاي هفته را برده اي ؟

                              نقشه ماهها و سالها را ؟

                                 گردي زمين را ؟

                من خروجت را از خونم تحمل نمي كنم

                             مثل ماهي كه از آب

     تو همسفر خون مني                 خونم را نمي توانم عوض كنم

..... 

                                                                                                  نزار قبانی

پی نوشت:اینجا چند روزه هوامون بارونیه .... هم آسمون هم خودمون! اگرچه نه کسی عاشق منه و نه من عاشق کسی هستم!! خوندن این شعر در این هوا باعث غلیان احساساتم شد...

شعر خیلی طولانی بود من یک قسمتش رو گذاشتم اینجا. معمولا دوستان حوصله مطالب خیلی بلند رو ندارند.

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 15:3 توسط نغمه |

معادلات ذهنی ما

فکر میکنم یه تشکر و یه عذرخواهی به همه دوستانی که توی این مدت اومدن و احوالپرسی کردن و نگران شدن بدهکارم. چندتا مورد دست بدست هم داده بود در این مدت... چند روزی مریض بودم یه چند روزی هم حوصله نداشتم و یاد همه نداشته های زندگیم افتاده بودم.... بعد هم بعلت سرماخوردگی چون از کارهام و درسها عقب افتاده بودم اینترنت رو تحریم کردم که پروژه هام رو تحویل بدم. فردا ظهر هم امتحان مسعود رو دارم و البته بعدش رسما میتونم برم خونه بخوابم تا ترم بعد.

چند تا اتفاق ریز و درشت هم افتاد که مهمترینش برگزاری یک نمایشگاه از کارهای ابراهیم حقیقی و دانشجوهای گرافیک در ایران در دانشکده ما بود و آقای حقیقی هم اینجا بودند. یک شب هم همه باهم رفتیم بیرون جای همه خالی. یک شبی هم دانشجوهای مستر همراه با حنیفه جمع شدیم در یک کافه و باز هم جای شما خالی... فرصت شد درباره نمایشگاه خواهم نوشت.

الان موضوع اینه که میخوام بگم این آقایون البته بعضیهاشون! خیلی جالبند....

تابستون که من توی کتابخونه کار میکردم گاهی یه پسر سیاه میومد برای درس خوندن اونجا. یکی دو بار هم اومد از من درباره اسکنر و دیتابیس کتابخونه سوال پرسید. ترم که شروع شد بازم هر از گاهی میومد و البته چون دیگه همدیگرو میشناختیم برای هم یک سری به معنی سلام تکون میدادیم...

یه روز این اواخر که من هنوز کتابخونه بودم این بابا اومد بی مقدمه پرسید اسمت چیه و چی میخونی و از این حرفها... (اینجا خیلی عادیه) خودشم گفت اسمش شانه و اینکه دانشجوی مستر روابط بین الملله... دو سه روز بعد از این مکالمه من کار فعلی ام رو گرفتم و دیگه نرفتم کتابخونه و بطور کاملا غیر طبیعی! این شازده رو هم دیگه ندیدم. چون اینجا امکان نداره کسی رو که میشناسی دیگه نبینیش!!!

دو هفته پیش یک شنبه شبی تلفن من زنگ زد و من دیدم یک شماره غریبه اس. گوشی رو که برداشتم دیدم یکی داره انگلیسی حرف میزنه بدددد... بلافاصله متوجه شدم سیاهه چون من یک کلمه هم از حرفاش نفهمیدم!!( توضیح: انگلیسی سیاهها کاملا متفاوته با انگلیسی رایج. بقول خودشون انگلیسی شکسته صحبت میکنن بطوریکه وقتی با هم حرف میزنن حتی یک کلمه هم متوجه نمیشید. ضمنا چون لحن و لهجه شون هم متفاوته وقتی انگلیسی معمولی هم صحبت میکنن تا به حرف زدن طرف عادت نداشته باشید درکش مشکله) خلاصه... اونی که اونور خط بود هی یه چیزایی میگفت و من اصلا نمیفهمیدم. فقط متوجه شدم که منو میشناسه و اشتباه نگرفته. نمیتونم بگم چه افتضاحی بود هی من از اون میپرسیدم تو کی هستی اونم با سعی و تلاش میخواست منو از گمراهی نجات بده! بعد از تقلای فراوان و صدبار پرسیدن منو جواب دادن اون من اسمش رو متوجه شدم: شان.

گفتم: هییییی شاننننننن... شناختمت!!!!!!!! فکر کنم اون اونور پس افتاد....

دوباره شروع کرد تند تند یه چیزایی گفتن و اینبار بعلت ذوقمرگ بودن که من شناختمش تندتر از قبل. که من گفتم صبرکن ببینم.... من شماره ام رو به تو نداده بودم که....

گفت: آره حق با توئه تو دیگه نیومدی اونجا و من دنبالت میگشتم و شماره ات رو دو هفته پیش از یکی از همکارات توی کتابخونه گرفتم.... (ازم نپرسید اینارو چطور فهمیدم!) بهرحال... من گفتم ممنون و.... میام دانشگاه میبینمت... در تمام مدت داشتم شاخ درمیاوردم که این دو هفته شماره منو داشته و حالا داره زنگ میزنه!!! از سیاهها بعیده.

روز دوشنبه همون هفته من ایشون رو جلوی کتابخونه دیدم و چه موقعی هم.... از اون وقتای سگی من بود... یک کمی باهم احوالپرسی کردیم منتها هم اون کلاس داشت و هم من کار داشتم... داشتیم خداحافظی میکردیم گفت میتونم به شماره ات زنگ بزنم!!! نمیدونم اونی که قبلا بهش زنگ زده بود کی بود!!!!! گفتم نه مشکلی نیست.... البته چاره ای نداشتم چون فکر میکردم بهرحال اینکارو میکنه(دوباره توضیح: سیاهها اصولا آدمای بی رودرواسی هستند.... تصحیح میکنم... تا الان اینجوری فکر میکردم ولی خب این یکی با بقیه فرق داشت) پیش خودم گفتم خب نغمه جان بدبخت شدی رفت... این از لحظه ای که کلاسش تموم شه شروع میکنه به زنگ زدن.... تا دو روز بعدش هم تا صدای زنگ تلفنم میومد فکر میکردم اوه خودشه...

با کمال تعجب تا پریروز که دو هفته از این ماجرا میگذره هیچ خبری از پسر قصه ما نبود. پریروز هم تلفن کرد و بعد از چطوری و چطورم گفت میشه همدیگرو ملاقات!(این ترجمه ناب انگلیسی اش بود) کنیم منم گفتم سرجدت(سرجدت به انگلیسی چی میشه؟!) تو مگه امتحان نداری؟ گفت: نه من فقط presentation دارم! گفتم ولی من جمعه امتحان دارم اونم مثل پسرای خوب گفت باشه پس هفته دیگه!!! و بای.

احتمالا دوباره دو هفته دیگه زنگ میزنه و میگه بیا همدیگرو ملاقات کنیم! فکر میکنم برای شما این جریان خیلی قابل لمس نیست ولی من واقعا این موضوع برام جالبه. فکر کنم هر بار میره استخاره میکنه بعد زنگ میزنه چون تصور یک مرد سیاه خجالتی خیلی بیشتر از حد تخیل منه. چه بسا مرد ایرانی.... ( آقایون که اینجارو میخونید: بی خیال حالا من یه چیزی گفتم برا ی اینکه متهم به طرفداری از نژاد پرستی نشم شما جدی نگیرید)

نتیجه اخلاقی داستان اینه که این آقایون با هر نژاد و رنگی همیشه سعی میکنند معادلات ذهنی ما رو بهم بریزند. همیشه همونکاری رو میکنن که انتظار ندارید....

من این پست رو میذارم اینجا و فرار میکنم فکر میکنم این دوست عزیزمون سال صفر امشب با دینامیت این وبلاگ رو منفجر میکنه.

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 20:4 توسط نغمه |