آیا زندگی ارزشمند است؟
آفیس من طبقه همکف دانشکده س. روبه محوطه پشتی دپارتمان که ساختمان مدرسه زبان و کافه رستوران واقع شده. معمولا ساعت ناهار این محوطه خیلی شلوغه. روز پنج شنبه حدود ساعت یک پشت میزم نشسته بودم و مشغول خوندن یک مقاله بودم و در عین حال منتظر دوستان که بریم برای ناهار. یکهو صدای یک فریاد خیلی عجیبی اومد. فریادی که کوتاه نبود یک فریاد ممتد و متعاقبش صدای وحشتناک جسمی که به زمین خورد. من با تصور اینکه بیرون دعوا شده از جام تکان نخوردم... چند ثانیه بعد صدای دویدن توی کریدور باعث شد برم و از پشت شیشه نگاه کنم در همون حال مائده درو باز کرد و گفت: نغمه یکی خودشو پرت کرده پایین!!
خوشبختانه دور جسم داغون شده اش انقدر آدم جمع شده بود که من ندیدمش... در کوتاهترین زمان ممکن پلیس و آمبولانس آمدند و جسد رو بردند. دور اون منطقه رو برای حدود یک ساعت نوار کشیدند... دانشکده پرشد از پلیس... تحقیق کردند... کارشون توی محوطه که تموم شد نوار رو جمع کردند... خونهای روی زمین رو شستند... بلافاصله باران هم گرفت و نیم ساعت بعد انگار هرگز چنین اتفاقی نیافتاده است...
تنها مورد مشکوک این بود که با توجه به اینکه در پشت بام قفل بود ونتیجتا طرف باید از پنجره پریده باشه بیرون... جسدش پایین پنجره نبود بلکه وسط محوطه بود! فرداش مشکل حل شد... قهرمان قصه از پنجره رفته روی پشت بام و پریده... برای اطمینان که حتما میمیره....
سه روزه دارم فکر میکنم... چی میشه که یه آدم حاضر میشه از باارزشترین چیزی که داره بگذره؟ اونم اینجوری... آدمی که خودکشی میکنه شجاع تره یا اونایی که پای همه چیز زندگی ایستادند؟ اونی که خودکشی میکنه احمق تره یا منی که با چنگ و دندون به زندگی چسبیدم؟ جوابی برای هیچکدوم این سوالها ندارم فقط میدونم نمیشه به این راحتی آدمایی از این نوع رو قضاوت کرد.
از یک طرف دیگه... من جسد این پسر رو ندیدم ولی صدای فریادش و صدای برخورد بدنش با زمین توی گوشمه... تمام اون روز دلم آشوب بود و غذا نتونستم بخورم. در عجبم از اینهمه دانشجویی که در عرض چند دقیقه دورش جمع شدند و تا آخر اونجا حضور داشتند!! من فکر میکنم اگر از نزدیک دیده بودمش هرگز اون آدم سابق نمیشدم... چطور میشه بدن له شده یه آدم دیگه رو تماشا کرد و مثل سابق به زندگی ادامه داد...
نکته دردناک قضیه اینه که با توجه به اینکه معمولا ما دانشجوهای دوره لیسانس رو نمی شناسیم تا دیشب برام فقط یه ادم ناشناس بود. دیشب متوجه شدم همین هفته پیش من این پسرک رو توی کامپیوتر لب از نزدیک دیدم... ظاهرا که اصلا طوریش نبود....
نجات زندگی یا مزاحمت!
پریشب دیروقت از دانشکده معظم ارتباطات برگشتم. یکی از دوستان لطف کردو منو رسوند خونه. جلوی پله ها دیدم یه کبوتر نشسته روی زمین و یه گربه هم اونطرف تر دست زیر چونه توی نخ کبوتره س. گربه رو ترسوندم فرار کرد رفتم با نوک پام زدم به کبوتره دیدم زنده س ولی نه پرواز میکنه نه راه میره نه هیچی... بلاتکلیف مونده بودم چکار کنم... میدونستم به محض اینه برم تو گربه این بدبخت رو خورده. تلفن کردم به دوستم گفتم اگر خیلی دور نشدی برگرد ببینیم باید با این چکار کنیم... اونم اومد و یه کم فکر کردیم... گفتم خب من اینو ببرم بالا کجا بذارمش؟ دوستم گفت بذارش روی لبه پنجره! گفتم خب اینکه تصمیمش رو گرفته پرواز نکنه... یه وقت از اون بالا میافته پایین!
خلاصه.... نهایتا بردیمش بالا... وقتی برش داشتیم هیچی نگفت! فکر کردیم حتما بالش شکسته. گفتم حالا امشب بمونه صبح میبرمش دکتر...
دوستم که رفت هر چی خواستم بخوابم دیدم نمیشه هی فکر میکردم این از اون بالا میافته پایین... رفتم یه جعبه کفش آوردم بذارمش توی اون. تا برش داشتم از دستم پرواز کرد یه چرخی دور پنجره زد و رفت همون بیرون دوباره نشست!!! (الان قیافه منو تصور کنید!)
منم فهمیدم این دوستمون مارو گذاشته بود سرکار! پنجره رو بستم رفتم تخت خوابیدم... صبح از صدای بال زدنش بیدار شدم بعد هم دیدم رفته...
مشکل اینه که واقعا موضوع چی بود؟ تصمیم گرفته بود خودکشی کنه؟یعنی پرنده ها هم ممکنه از زندگی سیر بشن؟ با خودش لج کرده بود؟ الان داره منو نفرین میکنه که بی موقع رسیدم نذاشتم خودشو خلاص کنه؟هر چی فکر میکنم نمیفهمم
... هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم! شما نظری ندارید؟
نکته: خیلی خوشحالم گربهه ضایع شد![]()


