تبليغاتX
دنیای بلوری

روزهای بحرانی!

من مجبورم در جهت نجات بعضی از دوستان از بحران کنجکاوی یک پست کمی خاله زنکی اینجا بذارم. برای نجات بعضی دیگر هم از بحران ناامیدی، کمی درباره مشکلات ازدواج در یک کشور دیگه و با یک غیرایرانی بنویسم:

بعد از بحث و مشورت و 142 بار تغییر نقشه تصمیم بر این شد که ما اواسط ماه جولای (حدودا اواخر تیرماه) اینجا در قبرس ازدواج کنیم.رد و بدل شدن دو هزار تا ایمیل و تلفن و ساعتها چت کردن منجر به چنین نتیجه ای شد. همخونه آینده من میگه من شنیده بودم ازدواج با زنهای ایرانی سخته ولی فکر میکردم شاید قوانین عوض شده! دامنه تغییر محل ازدواج، مسیرش رو از قبرس آغاز کرد وبه ایران، اسکاتلند یا ایرلند، ترکیه و در نهایت دوباره به قبرس ختم شد.

قصه مدارک موردنیاز هم بسیار جالبه:در قبرس و یا اصولا هرجای دیگری غیر از ایران برای ثبت ازدواج، لازمه که هردو طرف فقط گواهی تولد(برای ما ایرانیها همون ترجمه شناسنامه) و گواهی تجرد ارائه بدن ولی برای مثلا مردی که میخواد با یک زن ایرانی ازدواج کنه این مدارک لازمه:

۱- درخواست نامه تکمیل شده برای ازدواج با مرد خارجی

۲- اصل شناسنامه زن

۳- درخواست نامه تکمیل شده گواهی تجرد مرد

۴- اصل گواهی اجازه پدر یا جد پدری

۵- اصل گواهی تشرف به دین اسلام از یکی از مراکز مورد تایید سفارت ایران در قبرس شمالی

۶- اصل گواهی جاری شدن صیغه عقد شرعی از یکی از مراکز مورد تایید سفارت ایران در قبرس شمالی

۷- اصل سند ازدواج قبرسی به زبان انگلیسی

۸- گواهی ولادت مرد

۹- گواهی سلامت زوجین

۱۰- گواهی عدم سوء پیشینه مرد که از سوی پلیس بین الملل تایید شده باشد.

۱۱- تعهدنامه رسمی مرد مبنی بر پرداخت نفقه و هزینه بلیط بازگشت زن به ایران

۱۲- دوازده!! قطعه عکس جدید 4*3

 

البته این لیست خیلی مفصله و کلی بند و تبصره داره که نه من حال تایپ کردنش رو دارم و نه شما حال خوندنش... ولی در کل همه لیست یک طرف اون بند آخر یک طرف!!!!!

کلی هم تلفنی با کنسول ایران صحبت کردم و نهایتا ایشون گفتند که بهترین راه ازدواج در انگلیس یا ترکیه س... حالا چرا؟ چون ایران قبرس شمالی رو به رسمیت نمی شناسه و اصلا سفارت اینجا نداره(این سفارت، سفارت ایران در قبرس جنوبیه که به مشکلات دانشجوهای ایرانی در قبرس شمالی نیز رسیدگی میکنه) و هیچ ازدواجی رو هم در اینجا به رسمیت نمی شناسه. من گفتم خب ما بریم ایران ازدواج کنیم... خود ایشون گفتند که در ایران ازدواج با یک تبعه خارجی بسیار مشکل و زمان بره و بهتره که از خیرش بگذریم....

نهایتا تصمیم براین شد که ما همینجا ازدواج کنیم و در قبرس ثبت بشه تا همخونه جان بتونه پروسه اخذ ویزا رو برای من به جریان بندازه . بعدا که من رفتم انگلیس به سفارت ایران مراجعه کنیم و باقی قضایا...

در جریان اینهمه میل و تلفن بازی من، همخونه جون با صبوری تحمل کرد... من یکبار صبح آنلاین میشدم و میگفتم همینجا ازدواج میکنیم... شب انلاین میشدم، می گفتم نه، میریم ایران... دوباره فردا صبح می گفتم نه، من میام اونجا.... او هم که کلا در همه حال موافق...

بهرحال... جهت تنویر افکار عمومی ما همونطور که گفتم اواسط جولای بدون حضور خانواده هامون و حتی بیشتر دوستان من (چون در اون تاریخ تقریبا همه ایران هستند) ازدواج خواهیم کرد. درمورد مراسم اعم از لباس و محل ازدواج ومهمونی و... تفاهم کامل داریم یعنی در نهایت سادگی... بغیر از حلقه ازدواج که من دوست دارم کاملا ساده باشه ولی همخونه این یکی رو هیچ جوری زیر بار نمیره... البته برام جالبه اینهمه اصرارش ... این از اون تفاوتهای فرهنگیه که باید احتمالا این بار من کوتاه بیام...

لطفا بهم بگید به اندازه کافی خاله زنکی بود یانه؟!

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:26 توسط نغمه |

رویایی که به حقیقت پیوست

خیلی عجیبه... همیشه توی رویاهام همینجوریا بود... جریان نامزدی و ازدواج رو میگم.... ولی از اونجاییکه خصیصه رویا دست نیافتنی بودنشه هرگز فکر نمیکردم واقعا اتفاق بیافته...

ولی به همون شیرینی رویاهام بود... درحالیکه داریم با هم صحبت میکنیم ... بلند میشه و از داخل کیفش یه جعبه کوچک چرمی درمیاره و می گیره جلوی چشمای گرد شده من... بازش میکنم و یه حلقه ظریف ازش بیرون میارم که در کمال ناباوری هردومون کاملا اندازه دستمه و بعد بوسه تشکر من....

اینکه بقول همخونه آینده من اینجوری Dreams came true شاید نصف بیشترش بخاطر اینه که نه اون ایرانیه و نه ما در ایران ونه من وصد البته خانواده ام به رسومات ایرانی معتقد!

وقتی در ایران دو نفر میخوان باهم ازدواج کنن دوتا حالت وجود داره یا یکی از دوطرف یا هردو آرزومند! هستند یا با گروه عظیمی از آدمای آرزومند روبرو! آرزومند لباس و جواهر و مراسم و ... آنچنانی... یا خودشون دوست دارند یا مجبورند این خیل عظیم رو به آرزوهاشون برسونند!!! این میشه که کلا ازدواج به پدیده ای پیچیده تبدیل میشه...

خدارو صد هزارمرتبه شکر که من آرزومند نیستم... اون چند خطی که نوشتم مراسم نامزدی ما بود... دو روز بعدش هم تلفن کردم به خانواده ام و گفتم من نامزد شدم!

برای ازدواج هم من کاملا انعطاف نشون دادم! که هرجایی که دوست داری میتونه باشه یعنی کلیسا یا دفتر ازدواج یا هرجای دیگه ای ... واقعا مهم نیست فقط ساده باشه ... نه اون لباس و آرایش مسخره نه مهمونی آنچنانی و نه هیچی... وبرای اولین بار در زندگیم یه جمله درست و حسابی دراین مورد شنیدم: Honey, It's your day... everything makes you happy                                  

خداروشکر... تا اونجاییکه من دیده بودم، روز ازدواج، روز همه هست غیر از عروس و داماد!

بهرحال... احساس میکنم این روزها روی موجی سوارم و اون داره منو با خودش میبره... همه چی مثل همون رویا که گفتم میمونه... هرچی هست رویای شیرینیه... برای من که در ناآرامترین نقطه کره زمین بدنیا اومدم و خو کردم به دلواپسی، اینهمه آرامش کسی که قراره زندگیمو باهاش شریک بشم شگفت انگیزه... شاید که کمی از این آرامش به این همیشه ناآرام منتقل بشه...

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 22:48 توسط نغمه |