<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دنیای بلوری</title>
<link>http://crystalplanet.blogfa.com/</link>
<description>زندگی در کنار مدیترانه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 31 Oct 2009 14:19:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>لذت یک روز تعطیل</title>
<link>http://crystalplanet.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز خودمو سپردم به تنبلی. معمولا عادت ندارم صبح تا دیروقت بخوابم حتی روزهای تعطیل. طبق معمول ساعت هفت از خواب بیدار میشم ولی خودمو به زور میخوابونم خصوصا که هوا ابری و سرد هم هست. ساعت ده بالاخره از رختخواب میام بیرون. بازهم طبق روال اول کامپیوتر رو روشن میکنم. تا صورت بشورم ویندوز بالا اومده. اول رادیو فردا بعد روزآنلاین و فیس بوک و چند تا وبلاگی که هرروز چک میکنم... بعد میرم سراغ صبحانه... شیر گرم میکنم با نون و پنیر و گردو...  این وسطها  همخونه انلاین میشه بعد هم تلفن میزنه با هم گپ می زنیم ... میره دوش بگیره و بره سرکار.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فکر میکنم بشینم سر تزم... بعد میگم گور باباش. امروز میخوام به خودم برسم. ابرو برمیدارم... مو رنگ میکنم و دوش میگیرم. دیگه شده ساعت ۳ بعداز ظهر. فکر میکنم حالا ناهار... من بیش از پنج ساله که تنها زندگی میکنم. یعنی قبل از اومدن به قبرس. خب عادت دارم به تنهایی غذا پختن و خوردن. همیشه هم ازش لذت میبرم. ولی گاهی اوقات با وسواس خاصی اینکارو میکنم. امروز از اون روزا بوده. اول پیازهای آغشته به سس بنیه رو داخل روغن میذارم. درحالیکه صدای دوست داشتنی سرخ شدنشون رو می شنوم کاهوها رو داخل یک ظرف بلور خرد میکنم. بعد خیار و گوجه و یک هویج هم رنده میکنم. چند تکه لبو رو ریزتر میکنم و به محتویات کاسه اضافه میکنم. پیازها که سرخ شده رو از ماهیتابه درمیارم. یک تکه ماهی سالمون که به نمک و فلفل سیاه اغشته کردم داخل ماهیتابه میذارم تا سرخ بشه. یک عدد لیموترش و دو قاشق روغن زیتون به سالاد اضافه می کنم و حالا ناهار حاضره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بشقاب ماهی و پیاز سرخ شده با ظرف سالاد رو میارم با هم میشینیم روبروی لب تاپ. دارم یه مطلبی میخونم و غذا میخورم و با خودم فکر میکنم: اصلا زندگی یعنی همین!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 14:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=crystalplanet&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>crystalplanet</dc:creator>
<guid>http://crystalplanet.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای یک مخاطب!!!!!</title>
<link>http://crystalplanet.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دوست عزیزی که از قبرس جنوبی من را خوانده اید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ممنون از کامنت خصوصی که برایم گذاشته اید ولی چون کامنتتان بی نام و بی ادرس بود! ناچارم اینجا پاسخی برایتان بنویسم. اول متعجب شدم از اینکه یک ایرانی چه اطلاعات وسیعی درباره قوانین ۶۰ ساله در ایران در مورد ازدواج اتباع خارجی دارد. ولی در اواخر کامنت متوجه شدم من این لحن را می شناسم. اتفاقا در دیداری که روز چهارشنبه با هم داشتیم درباره این ۱۲ قطعه عکس میخواستم سوال کنم متاسفانه فراموش کردم. ممنون از توضیحتان اگرچه هنوز هم متعقدم بسیاری از این موارد از جمله ۱۲ قطعه عکس بی مورد است. واقعا مردم در دیگر کشورها همه دچار مشکل هستند چون برای ثبت ازدواج این تعداد عکس درخواست نمی شود؟ کاملا موافقم بسیاری از ایرانیها چه در ایران!! و چه خارج از ایران دچار مشکلات زیادی شده اند و می شوند ولی اشکال جای دیگری است!!!!!!!!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بهرحال بیش از توضیحی که دادید ذوقمرگ شدم که گشتید و مرا پیدا کرده اید. اگرچه نمی دانم چطور حدس زدید من وبلاگی دارم!!!!!!!! و یا شاید بر حسب اتفاق با تایپ کلمه های کلیدی! به این وبلاگ رسیدید. هرچه بوده منکه بسیار خوشحال شدم. معمولا در دو صورت مردم نسبت بهم حساس می شوند. یا حس خیلی  مثبتی بهم دارند یا خیلی منفی. من اگرچه با دید مثبتی بخاطر بعضی مسائل به دیدار شما نیامدم(ببخشید اگر خیلی رک هستم) ولی شما انرژی مثبتی دارید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یک تشکر خاص دارم بخاطر هشدارهایی که دادید. دارم تحقیق میکنم و کاملا حواسم را جمع کردم. واقعا به بعضی از چیزهایی که گفتید فکر نکرده بودم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بازهم ممنون از توجه و توضیحتان. و یک عذر خواهی کلی اگر روز چهارشنبه یا اینجا صحبتی کردم که بنظر جسورانه امده است. قصدم جسارت نبوده است ولی همیشه کمی زیاد از حد رک و صریح بوده ام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;موفق باشید.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 09:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=crystalplanet&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>crystalplanet</dc:creator>
<guid>http://crystalplanet.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای مازیار</title>
<link>http://crystalplanet.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;الان میخوام درباره آدمایی بنویسم که احتمالا همه توی زندگیشون ممکنه داشته باشند یا یه موقعی داشتنش رو تجربه کردند. راستش نمیدونم اسم این آدما رو توی یک رابطه چی میذارن. یه جورایی دوستت هستن. دوست خیلی خیلی نزدیک... از اونایی که باهاشون راحتی انقدر که با خودت. اسمش دوست صمیمی نیست که خب همه معنی اش رو میدونند. این ادم یه جورای دیگه ایه. از اونایی که همیشه هست ولی بودنش رو بهت تحمیل نمی کنه... انگار فقط هست که یارت باشه رفیقت باشه و انقدر نزدیکه که نمی بینیش. دوستت داره چون این تویی نه هیچکس دیگه. هرگز قضاوتت نمی کنه و با خط کش اصولش اندازه ات نمی گیره. تربیتت نمی کنه. اگرچه ممکنه توی خیلی چیزها باهاش اختلاف سلیقه داشته باشی ولی هرگز این اختلافات رابطه رو تلخ نمی کنه. ازت دلگیر نمی شه و هرچی فکر میکنی یادت نمیاد هرگز ازش رنجیده باشی. همیشه و در هر لحظه زندگی که نیاز داری برای کمک حاضره وگرنه مثل نسیم نرم و سبک ترکت میکنه انقدر که ارامش زندگیت حفظ بشه. فقط.... فقط وقتی یه روزی ببینی که ازت دور شده می فهمی که چی بوده و کی بوده و چقدر جاش برات خالیه. که هیچکس انقدر برات عزیز نیست. که توی این سی و شش سال زندگیت هیچ دوستی انقدر یک رنگ و انقدر صادق نبوده که او.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نمیدونم... اصلا معلوم شد من چی میخواستم بگم ؟ و اگر شد کسی داشتن چنین دوستی رو تجربه کرده  یا نه.... ولی من میخوام بگم ایمان دارم که در زندگیم حتما کار بسیار نیکی انجام داده ام که داشتن او نتیجه اون عمل بوده. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چطور تشکر کنم بخاطر رفاقتت  بخاطر همه روزهای خوب گذشته بخاطر همه کمک ها  و همه بودنهات بخاطر تحمل کردن این دوست بداخلاق بخاطر اینکه هیچ اتفاقی ذره ای از محبتت کم نکرده.... چطور تشکر کنم....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 19:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=crystalplanet&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>crystalplanet</dc:creator>
<guid>http://crystalplanet.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حمید مصدق  یا سهراب سپهری!</title>
<link>http://crystalplanet.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بخشی از مکالمه من و همخونه(این مکالمه در مسنجر و به زبان انگلیسی صورت گرفته!)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;همخونه: لطفا میشه یه چیزی رو برای من ترجمه کنی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من: چی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;همخونه: من تمنا کردم که تو بامن باشی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;             تو به من گفتی: هرگز هرگز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;             پاسخی سخت و درشت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;             و مرا غصه این هرگز کشت (شعر به فارسی ولی با حروف انگلیسی بود)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من:&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt; این شعر از حمید مصدقه. از کجا پیداش کردی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;همخونه: از سایت شعر فارسی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من: سعی میکنم تا اونجاییکه ممکنه شعرو ترجمه کنم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;همخونه: &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt;خیلی غم انگیزه.... ولی سهراب سپهری بهتره!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من:&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/35.gif&quot; height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;...........&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پ ن. ممنون از دوستانی که این مدت بصورت خصوصی و عمومی! احوالپرسی کردند. یه کمی ایران بودم یه کمی اینترنت نداشتم یه کمی هم حوصله.... یه مدتی هم که نمی نویسی دیگه نوشتن سخت میشه.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 11:35:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=crystalplanet&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>crystalplanet</dc:creator>
<guid>http://crystalplanet.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>I&apos;m coming back home</title>
<link>http://crystalplanet.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خب من داشتم ازدواج میکردم، شما هم اگر ازدواج کنید یک ماه به وبلاگتون سر نمی زنید. می گید نه، امتحانش مجانیه! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/32.gif&quot; height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ولی ازدواج الان اصلا مهم نیست، مهم اینه که من در چند روز آینده دارم برمیگردم خونه... &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;آها... بذارید از اول بگم: سه هفته پیش همخونه که البته اون موقع هنوز همخونه نبود اومد قبرس وقرار بود که ما یک هفته بعدش صبح بریم اداره ثبت و ازدواج رسمی رو انجام بدیم و شب هم مهمونی و ازدواج ایرانی داشته باشیم. منتها از جاییکه همیشه یه جای کار باید بلنگه، مدارک من که برای تایید از دوهفته قبلش در سفارت ترکیه بود آماده نشد و ما هم برای دل خودمون عروسی ایرانی رو برگزار کردیم که عکس سفره عقد و کیک عروسی رو ملاحظه میفرمایید:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i32.tinypic.com/23r0fgz.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این قضیه دقیقا جمعه دو هفته قبل اتفاق افتاد و تا پنج شنبه پیش هم هنوز این مدارک حاضر نبود و کارمندان محترم کشور دوست و برادر، ترکیه، هیچ توجهی به التماسهای من نکرده بودند تا اینکه همخونه (هنوز نبوداااا) رفت سفارت وگفت که شما منو ناامید کردید و من خیلی ناراحتم و ... اون خانوم کارمند عزیز که در سه هفته گذشته منو نگاه هم نکرده بود، کلی لبخند زد و گفت فردا بیایید آماده س و واقعا هم بود(الان تفاوت ملیت با ملیت رو که دارید؟ اون وقت میگن آپارتاید از بین رفته!) خلاصه داستان اینکه تا همین سه شنبه گذشته ما موفق به ازدواج نشده بودیم. نهایتا این اتفاق فرخنده افتاد ولی خب، همخونه تا همخونه شد باید برمیگشت به خونه تنهاییش... امروز بنده ایشون رو با سلام و صلوات بردم فرودگاه وبشکن زنان برگشتم! نه اینکه چون اون رفته بخاطر اینکه خودم دارم برمیگردم خونه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;الان من نمیدونم باید اهنگ  How am I supposed to live without youمایکل بولتن رو (که همخونه داشت میرفت انقدر گوش داد من الان از حفظ میتونم بخونم) گوش بدم یا Home  گروه Westlife  که هردوتاش حال و هوای من هستند. ولی گویا دلتنگی دوساله زورش میچربه. فعلا دارم برمیگردم خونه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پ.ن. این سفره عقد در حقیقت با هیچی درست شده. چون اینجا واقعا امکانات نبود. دست همه دوستان درد نکنه. فکر میکنم حتما در طول زندگیم یه جایی یه کار خیلی خوبی انجام دادم که حالا دوستای به این نازنینی دارم&lt;/FONT&gt;.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 31 Jul 2009 19:07:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=crystalplanet&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>crystalplanet</dc:creator>
<guid>http://crystalplanet.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک پست عادی</title>
<link>http://crystalplanet.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;میخوام نشون بدم همه چیز عادیه و هیچ اتفاقی هیچ جای دنیا نیفتاده. کارهایی که این مدت انجام دادم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;۱- پروژه های پایانی رو با بیچارگی تحویل دادم، مقدار متنابهی مراقبت داشتم که با موفقیت انجام دادم و هیچ دانشجوی متقلبی از دید چشمان تیزبینم دور نماند.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;۲- هر روز زنگ زدم ایران، گریه و زاری کردم که از خونه بیرون نرید هااا خلاصه تا تونستم کولی بازی درآوردم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;۳- وسط این هاگیر واگیر متولد هم شده بودم. دوستان با سعی و تلاش خواستن سورپرایزم کنن و تولد برام گرفتن. نتیجه اخلاقی داستان این بود که احتمالا دیگه کسی نمیتونه منو سورپرایز کنه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;۴- سرگرمی جدید و جذاب در منزل مبارزه با سوسکهای متجاوزه. اصولا همه چیز در قبرس دو ماه زودتر از ایران اتفاق میافته. مثلا دو ماه زودترهوا گرم میشه. یا مثلا در ایران از اواسط مهرماه انار به بازار میاد، اینجا از اواسط مردادماه انار داریم. البته رنگ پوستش سبزه داخلش هم سفیده! خب به من چه؟ اینجوریه دیگه... یا یه میوه ای داریم در ایران بنام ازگیل ژاپنی که شمال زیاده و شهریور ماه فصلشه. اینجا تقریبا یک ماه پیش میوه هاش رسید و تموم شد. حالا این قصه ربطش به سوسک اینه که معمولا توی تهران سوسکهایی که پرواز میکنن شهریور ماه پیداشون میشه. اینجا همین الان فصلشونه! خیلی شیک از توی ایرکاندیشنر میان داخل. یه وقتایی انقدر حشره کش زدم توی خونه که خودم این شکلی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;میشم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;۵- از یک طرف به پیشنهاد همخونه جون قراره که ما توی یک شهر دیگه ازدواج کنیم. منم برای کسب اطلاعات رفتم اداره ثبت همین شهری که توش زندگی میکنم. برای خانوم کارمند کلی توضیح دادم که من ایرانی ام، دانشجوام، نامزدم انگلیسیه، داره از بریتانیا میاد و ما میخوایم اینجا ازدواج کنیم باید چه کار کنیم؟ در تمام مدت به حرفای من گوش کرد بعد به ترکی گفت صبرکن و گوشی تلفن رو برداشت و زنگ زد به پیر داناشون که انگلیسی بلد بود، بیاد ببینه من چی میگم!!!! بعد من رفتم اون شهری که گفتم و بازم همه اینارو گفتم بازم اون خانومه بعد از اینکه با آرامش حرفای منو گوش کرد تلفن کرد یکی بیاد ببینه من چی میگم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/35.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;۵- ازطرف دیگه همخونه جون جفت پاهاشو کرده توی یه کفش که من ازدواج ایرانی میخوام. اینجا دوستان هم که پایه... منم گفتم به من هیچ ربطی نداره هرکار میخواید بکنید فقط به من کاری نداشته باشید، اونا هم خوشحال شدند. حالا خودشون با خودشون مشغول تهیه و تدارک مقدمات ازدواج ایرانی هستند.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;۶- من همچنان به این حس مزخرف دائم النگران بودن ادامه میدم. بابت هرچیزی من نگران میشم و حرص میخورم و این موضوع برای همخونه آینده من بسیار بسیار جذابه. احتمالا هرگز چنین چیزی ندیده. نظرش هم اینه که: هانی، من این اخلاقتو دوست دارم!!!!!!! تصور کنید در همون لحظاتی که به فرض من تلفن کردم به یک دوستی و جواب نداده و من به هردلیلی نگران هستم، ایشون اون موقع منو خیلی دوست داره!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/40.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;۷- دیگه تعریف نکنم که چقدر گرمه و تا لازم نباشه از خونه بیرون نمیریم و دوستان، خیلیها برگشتند ایران و بقیه هم به تدریج دارن میرن و به زودی ما میمونیم و قبرس...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/42.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;پ.ن. خداییش توی شرایط غیرعادی پست عادی نوشتن سخته!&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Jun 2009 23:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=crystalplanet&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>crystalplanet</dc:creator>
<guid>http://crystalplanet.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Sand Festival</title>
<link>http://crystalplanet.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اگرچه تب انتخابات همه رو گرفته ولی من ترجیح میدم به دو دلیل هیچی نگم : یکی اینکه به خانواده محترم قول دادم دوم اینکه راستش اصلا حوصله بحث کردن ندارم. بهرحال من رای خواهم داد و همانطور که توی فیس بوک به دوستان تذکر دادم: رای نمیدی نده ولی بحث نکن اعصاب منم خرد نکن! (غلظت خشونتم زیاد شده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;الانم بهمین خاطر چند تا عکس از sand festival که روز یک شنبه در کلاب دانشگاه برپا بود اینجا گذاشتم که روحتون شاد شه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; این فستیوال هرسال همین موقعها برگزار میشه و به سه تا از بهترین کارها جایزه داده میشه. من فقط ۳تا از عکسها رو گذاشتم چون بقیه اش خیلی بی ناموسی بود منم حوصله آدمای علافی که گاهی توی وبلاگها پیدا میشن و حرف مفت میزنن رو ندارم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i43.tinypic.com/w98nmc.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i39.tinypic.com/2n1b792.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i39.tinypic.com/nqa0c8.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Jun 2009 20:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=crystalplanet&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>crystalplanet</dc:creator>
<guid>http://crystalplanet.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای بحرانی!</title>
<link>http://crystalplanet.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من مجبورم در جهت نجات بعضی از دوستان از بحران کنجکاوی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt; یک پست کمی خاله زنکی اینجا بذارم. برای نجات بعضی دیگر هم از بحران ناامیدی،&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot;&gt; کمی درباره مشکلات ازدواج در یک کشور دیگه و با یک غیرایرانی بنویسم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعد از بحث و مشورت و 142 بار تغییر نقشه تصمیم بر این شد که ما اواسط ماه جولای (حدودا اواخر تیرماه) اینجا در قبرس ازدواج کنیم.رد و بدل شدن دو هزار تا ایمیل و تلفن و ساعتها چت کردن منجر به چنین نتیجه ای شد. همخونه آینده من میگه من شنیده بودم ازدواج با زنهای ایرانی سخته ولی فکر میکردم شاید قوانین عوض شده! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt;دامنه تغییر محل ازدواج، مسیرش رو از قبرس آغاز کرد وبه ایران، اسکاتلند یا ایرلند، ترکیه و در نهایت دوباره به قبرس ختم شد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;قصه مدارک موردنیاز هم بسیار جالبه:در قبرس و یا اصولا هرجای دیگری غیر از ایران برای ثبت ازدواج، لازمه که هردو طرف فقط گواهی تولد(برای ما ایرانیها همون ترجمه شناسنامه) و گواهی تجرد ارائه بدن ولی برای مثلا مردی که میخواد با یک زن ایرانی ازدواج کنه این مدارک لازمه:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;۱- درخواست نامه تکمیل شده برای ازدواج با مرد خارجی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;۲- اصل شناسنامه زن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;۳- درخواست نامه تکمیل شده گواهی تجرد مرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;۴- اصل گواهی اجازه پدر یا جد پدری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;۵- اصل گواهی تشرف به دین اسلام از یکی از مراکز مورد تایید سفارت ایران در قبرس شمالی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;۶- اصل گواهی جاری شدن صیغه عقد شرعی از یکی از مراکز مورد تایید سفارت ایران در قبرس شمالی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;۷- اصل سند ازدواج قبرسی به زبان انگلیسی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;۸- گواهی ولادت مرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;۹- گواهی سلامت زوجین&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;۱۰- گواهی عدم سوء پیشینه مرد که از سوی پلیس بین الملل تایید شده باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;۱۱- تعهدنامه رسمی مرد مبنی بر پرداخت نفقه و هزینه بلیط بازگشت زن به ایران&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;۱۲- دوازده!! قطعه عکس جدید 4*3&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;البته این لیست خیلی مفصله و کلی بند و تبصره داره که نه من حال تایپ کردنش رو دارم و نه شما حال خوندنش... ولی در کل همه لیست یک طرف اون بند آخر یک طرف!!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;کلی هم تلفنی با کنسول ایران صحبت کردم و نهایتا ایشون گفتند که بهترین راه ازدواج در انگلیس یا ترکیه س... حالا چرا؟ چون ایران قبرس شمالی رو به رسمیت نمی شناسه و اصلا سفارت اینجا نداره(این سفارت، سفارت ایران در قبرس جنوبیه که به مشکلات دانشجوهای ایرانی در قبرس شمالی نیز رسیدگی میکنه) و هیچ ازدواجی رو هم در اینجا به رسمیت نمی شناسه. من گفتم خب ما بریم ایران ازدواج کنیم... خود ایشون گفتند که در ایران ازدواج با یک تبعه خارجی بسیار مشکل و زمان بره و بهتره که از خیرش بگذریم.... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نهایتا تصمیم براین شد که ما همینجا ازدواج کنیم و در قبرس ثبت بشه تا همخونه جان بتونه پروسه اخذ ویزا رو برای من به جریان بندازه . بعدا که من رفتم انگلیس به سفارت ایران مراجعه کنیم و باقی قضایا...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در جریان اینهمه میل و تلفن بازی من، همخونه جون با صبوری تحمل کرد... من یکبار صبح آنلاین میشدم و میگفتم همینجا ازدواج میکنیم... شب انلاین میشدم، می گفتم نه، میریم ایران... دوباره فردا صبح می گفتم نه، من میام اونجا.... او هم که کلا در همه حال موافق...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بهرحال... جهت تنویر افکار عمومی ما همونطور که گفتم اواسط جولای بدون حضور خانواده هامون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt; و حتی بیشتر دوستان من (چون در اون تاریخ تقریبا همه ایران هستند) ازدواج خواهیم کرد. درمورد مراسم اعم از لباس و محل ازدواج ومهمونی و... تفاهم کامل داریم یعنی در نهایت سادگی... بغیر از حلقه ازدواج که من دوست دارم کاملا ساده باشه ولی همخونه این یکی رو هیچ جوری زیر بار نمیره... البته برام جالبه اینهمه اصرارش ... این از اون تفاوتهای فرهنگیه که باید احتمالا این بار من کوتاه بیام...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;لطفا بهم بگید به اندازه کافی خاله زنکی بود یانه؟! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 16 May 2009 19:55:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=crystalplanet&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>crystalplanet</dc:creator>
<guid>http://crystalplanet.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رویایی که به حقیقت پیوست</title>
<link>http://crystalplanet.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خیلی عجیبه... همیشه توی رویاهام همینجوریا بود... جریان نامزدی و ازدواج رو میگم.... ولی از اونجاییکه خصیصه رویا دست نیافتنی بودنشه هرگز فکر نمیکردم واقعا اتفاق بیافته...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ولی به همون شیرینی رویاهام بود... درحالیکه داریم با هم صحبت میکنیم ... بلند میشه و از داخل کیفش یه جعبه کوچک چرمی درمیاره و می گیره جلوی چشمای گرد شده من... بازش میکنم و یه حلقه ظریف ازش بیرون میارم که در کمال ناباوری هردومون کاملا اندازه دستمه و بعد بوسه تشکر من....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اینکه بقول همخونه آینده من اینجوری Dreams came true شاید نصف بیشترش بخاطر اینه که نه اون ایرانیه و نه ما در ایران ونه من وصد البته خانواده ام به رسومات ایرانی معتقد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;وقتی در ایران دو نفر میخوان باهم ازدواج کنن دوتا حالت وجود داره یا یکی از دوطرف یا هردو آرزومند! هستند یا با گروه عظیمی از آدمای آرزومند روبرو! آرزومند لباس و جواهر و مراسم و ... آنچنانی... یا خودشون دوست دارند یا مجبورند این خیل عظیم رو به آرزوهاشون برسونند!!! این میشه که کلا ازدواج به پدیده ای پیچیده تبدیل میشه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خدارو صد هزارمرتبه شکر که من آرزومند نیستم... اون چند خطی که نوشتم مراسم نامزدی ما بود... دو روز بعدش هم تلفن کردم به خانواده ام و گفتم من نامزد شدم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;برای ازدواج هم من کاملا انعطاف نشون دادم! که هرجایی که دوست داری میتونه باشه یعنی کلیسا یا دفتر ازدواج یا هرجای دیگه ای ... واقعا مهم نیست فقط ساده باشه ... نه اون لباس و آرایش مسخره نه مهمونی آنچنانی و نه هیچی... وبرای اولین بار در زندگیم یه جمله درست و حسابی دراین مورد شنیدم: Honey, It&apos;s your day... everything makes you happy                                   &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خداروشکر... تا اونجاییکه من دیده بودم، روز ازدواج، روز همه هست غیر از عروس و داماد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بهرحال... احساس میکنم این روزها روی موجی سوارم و اون داره منو با خودش میبره... همه چی مثل همون رویا که گفتم میمونه... هرچی هست رویای شیرینیه... برای من که در ناآرامترین نقطه کره زمین بدنیا اومدم و خو کردم به دلواپسی، اینهمه آرامش کسی که قراره زندگیمو باهاش شریک بشم شگفت انگیزه... شاید که کمی از این آرامش به این همیشه ناآرام منتقل بشه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Apr 2009 19:18:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=crystalplanet&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>crystalplanet</dc:creator>
<guid>http://crystalplanet.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آیا زندگی ارزشمند است؟</title>
<link>http://crystalplanet.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;آفیس من طبقه همکف دانشکده س. روبه محوطه پشتی دپارتمان که ساختمان مدرسه زبان و کافه رستوران واقع شده. معمولا ساعت ناهار این محوطه خیلی شلوغه. روز پنج شنبه حدود ساعت یک پشت میزم نشسته بودم و مشغول خوندن یک مقاله بودم و در عین حال منتظر دوستان که بریم برای ناهار. یکهو صدای یک فریاد خیلی عجیبی اومد. فریادی که کوتاه نبود یک فریاد ممتد و متعاقبش صدای وحشتناک جسمی که به زمین خورد. من با تصور اینکه بیرون دعوا شده از جام تکان نخوردم... چند ثانیه بعد صدای دویدن توی کریدور باعث شد برم و از پشت شیشه نگاه کنم در همون حال مائده درو باز کرد و گفت: نغمه یکی خودشو پرت کرده پایین!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خوشبختانه دور جسم داغون شده اش انقدر آدم جمع شده بود که من ندیدمش... در کوتاهترین زمان ممکن پلیس و آمبولانس آمدند و جسد رو بردند. دور اون منطقه رو برای حدود یک ساعت نوار کشیدند... دانشکده پرشد از پلیس... تحقیق کردند... کارشون توی محوطه که تموم شد نوار رو جمع کردند... خونهای روی زمین رو شستند... بلافاصله باران هم گرفت و نیم ساعت بعد انگار هرگز چنین اتفاقی نیافتاده است...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تنها مورد مشکوک این بود که با توجه به اینکه در پشت بام قفل بود ونتیجتا طرف باید از پنجره پریده باشه بیرون... جسدش پایین پنجره نبود بلکه وسط محوطه بود! فرداش مشکل حل شد... قهرمان قصه از پنجره رفته روی پشت بام و پریده... برای اطمینان که حتما میمیره....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سه روزه دارم فکر میکنم... چی میشه که یه آدم حاضر میشه از باارزشترین چیزی که داره بگذره؟ اونم اینجوری... آدمی که خودکشی میکنه شجاع تره یا اونایی که پای همه چیز زندگی ایستادند؟ اونی که خودکشی میکنه احمق تره یا منی که با چنگ و دندون به زندگی چسبیدم؟ جوابی برای هیچکدوم این سوالها ندارم فقط میدونم نمیشه به این راحتی آدمایی از این نوع رو قضاوت کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;از یک طرف دیگه... من جسد این پسر رو ندیدم ولی صدای فریادش و صدای برخورد بدنش با زمین توی گوشمه... تمام اون روز دلم آشوب بود و غذا نتونستم بخورم. در عجبم از اینهمه دانشجویی که در عرض چند دقیقه دورش جمع شدند و تا آخر اونجا حضور داشتند!! من فکر میکنم اگر از نزدیک دیده بودمش هرگز اون آدم سابق نمیشدم... چطور میشه بدن له شده یه آدم دیگه رو تماشا کرد و مثل سابق به زندگی ادامه داد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نکته دردناک قضیه اینه که با توجه به اینکه معمولا ما دانشجوهای دوره لیسانس رو نمی شناسیم تا دیشب برام فقط یه ادم ناشناس بود. دیشب متوجه شدم همین هفته پیش من این پسرک رو توی کامپیوتر لب از نزدیک دیدم... ظاهرا که اصلا طوریش نبود....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Apr 2009 16:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=crystalplanet&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>crystalplanet</dc:creator>
<guid>http://crystalplanet.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
